دسته اول:
آنانی که وقتی هستند هستند ، وقتی که نیستند هم نیستند
عمده آدمها حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم میشوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.
دسته دوم:
آنانی که وقتی هستند نیستند ، وقتی که نیستند هم نیستند
مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویت شان را به ازای چیزی فانی واگذاشتهاند. بیشخصیتاند و بیاعتبار. هرگز به چشم نمیآیند. مرده و زندهشان یکی است.
دسته سوم:
آنانی که وقتی هستند هستند ، وقتی که نیستند هم هستند
آدمهای معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را میگذارند. کسانی که همواره به خاطر ما میمانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم
دسته چهارم:
آنانی که وقتی هستند نیستند ، وقتی که نیستند هستند
شگفتانگیزترین آدمها در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوهاند که ما نمیتوانیم حضورشان را دریابیم، اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک میکنیم. باز میشناسیم. میفهمیم که آنان چه بودند.. چه میگفتند و چه میخواستند. ما همیشه عاشق این آدمها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار میگیریم قفل بر زبانمان میزنند. اختیار از ما سلب میشود. سکوت میکنیم و غرقه در حضور آنان مست میشویم و درست در زمانی که میروند یادمان میآید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد
شما فکر می کنید عضو کدوم دسته هستید؟؟؟

اما...
مثل همه ي اتفاقات خوب و بد زندگي مان
مثل همه دوست داشتنهایمان
که شاید گاهی درته صندوق خاک خورده زمان مخفي می شوند
وگردي ازفراموشي می پوشاندشان

مثل همه اشکهايي که درانزوا ريخته می شود
وهيچ کس نفهميدشان
اين نيـــــزبگذرد
مثل همه بغض هايي که بي پروا گره کور می خورند
وهيچ دست مهرباني هرگزبازشان نمی کند
اين نيز بگذرد
مثل گذرتلخ ثانيه ثانيه هاي تنهايي وبيقراري مان
ودلتنگي براي اويي که ميداني نبايد تنهايش بگذاري
ولی گاهی تنهایت می گذارد
اين نيــــز بگذرد
درست مثل زندگی مان
من هم به دنبال ِ زندگی می دوم
تا از آن جلو بزنم
دوم شدن برایم ارزشی ندارد
از عمر جلو می زنم و در هیاهوی تشویق مرگ
درمی یابم
که گاهی برای ِ زندگی کردن
باید دوم شد
گل آفتابگردان رو به نور ميچرخد و آدمي رو به خدا ، ما همه آفتابگردانيم.
اگر آفتابگردان به خاك خيره شود و به تيرگي، ديگر آفتابگردان نيست.
آفتابگردان كاشف معدن صبح است و با سياهي نسبت ندارد
اينها را گل آفتابگردان به من گفت و من تماشايش ميكردم كه خورشيد كوچكي بود
در زمين و هر گلبرگش شعلهاي بود و دايرهاي داغ در دلش ميسوخت
آفتابگردان به من گفت: وقتي دهقان بذر آفتابگردان را ميكارد، مطمئن است
كه او خورشيد را پيدا خواهد كرد
آفتابگردان هيچ وقت چيزي را با خورشيد اشتباه نميگيرد؛
اما انسان همه چيز را با خدا اشتباه ميگيرد
آفتابگردان راهش را بلد است و كارش را ميداند.
او جز دوست داشتن آفتاب و فهميدن خورشيد، كاري ندارد.
او همه زندگياش را وقف نور ميكند، در نور به دنيا ميآيد و در نور ميميرد.
نور ميخورد و نور ميزايد
دلخوشي آفتابگردان تنها آفتاب است. آفتابگردان با آفتاب آميخته است و انسان با خدا
بدون آفتاب، آفتابگردان ميميرد؛ بدون خدا، انسان
آفتابگردان گفت: روزي كه آفتابگردان به آفتاب بپيوندد، ديگر آفتابگرداني نخواهد ماند
و روزي كه تو به خدا برسي، ديگر «تويي» نميماند
و گفت من فاصلههايم را با نور پر ميكنم، تو فاصلهها را چگونه پُر ميكني؟
آفتابگردان اين را گفت و خاموش شد
گفتوگوي من و آفتابگردان ناتمام ماند، زيرا كه او در آفتاب غرق شده بود
جلو رفتم بوييدمش، بوي خورشيد ميداد. تب داشت و عاشق بود.
خداحافظي كردم، داشتم ميرفتم كه نسيمي رد شد و گفت:
نام آفتابگردان همه را به ياد آفتاب مياندازد،
نام انسان آيا كسي را به ياد خدا خواهد انداخت؟آن وقت بود كه شرمنده از خدا رو به آفتاب گريستم.
كلام مترجم:
شعر پیش رو، از سرودههای الكساندر سرگیویچ پوشكین است و یادبود نام دارد. در میدان پوشكین شهر مسكو، بر روی پاسنگ مجسّمهی پوشكین، كه آپكوشین به سال ١٨٨٠ساخته است، ابیات این شعر حك شدهاند. بند نخست آن پیش از هرچیز خوانندهی خوشذوق پارسی زبان را به یاد این بیت از شعر حكیم فردوسی میاندازد كه قرنها پیش از آن كه پوشكین بر كرهی خاك قدم نهد توسّط حكیم طوس سروده شده بود:
برآوردم از نظم كاخی بلند
كه از باد و باران نیابد گزند
یادبود
بنای یابودی از برای خویشتن ساخته ام غیر كار دست
گذر مردمانش نخواهد پوشانید
بلندای رفیع و تسلیم ناپذیرش
از ستون الكساندر نیز فراتر خواهد بود
من نخواهم مرد به كمال. كه از رهگذر غزلهای عاشقانهام
روحم بیش از خاكسترم دوام خواهد آورد و زوال را در پس پشت خواهد گذارد
و تا مادامیكه در پرتوِ انوار ماه حتّی یك شاعر
زندگی كند، من نامدار خواهم بود
خبر من تمام روسیهی بزرگ را در خواهد نوردید
فرزند خلف اسلاو، فنلاندی، و اكنون تونگوس وحشی
و كالمیكِ استپ نشین،
و هر زبان گویایی در آن، نام مرا بر لب خواهد راند.
و برای قرنها مردمانم دوست خواهند داشت
چه، احساساتی نیكو را با نوای چنگاَم بیدار كرده ام
كه در این زمانهی شداید آزادی را ستودهام
و برای اوفتادگان، طلب رحم و عطوفت نمودهام
آه ای الههی شعر و خنیا، فرامین خدای را بنیوش
از رنجشها و آزردگیها مهراس و در پی افتخار و تاج مباش
ستایش و افترا هر دو را با بیتفاوتی پذیرا شو
و با احمق و نادان به بحث منشین
Man carries the seed of his misery or bliss, hell heaven, within himself. Whatsoever happens to you. It happens because of you.
انسان بذر بدبختی یا سعادت را – جهنم یا بهشت را – در درون خود یدک می کشد؛ هرچه بر سرت می آید دلیل آن اتفاق تویی.
نمی کند، زیرا او آفریده خود را دوست می دارد. خدا همه را آزاد گذاشته تا حتی با او مخالفت ورزند. انسانها آزادند تا حتی درهایشان را به روی خدا ببندند. انسانها آزادند تا حتی خدا را انکار کنند. این جزیی از آزادی انسانهاست اما سوءاستفاده از آزادی به چنین شیوه ای کاری است بس احمقانه. بکوش تا
آزادی ات را در راهی مثبت بکارگیری. از آزادی ات برای پذیرش میهمان ناشناخته استفاده کن. از آزادی ات برای آفریدن اعتماد، عشق و شادمانی استفاده کن
تا خداوند بتواند به مهمانی تو آید. و پیوند میان وجود تو و وجود کل، سرآغاز نور، سرآغاز زندگی جاودان و فنا ناپذیری است. این همان چیزی است که همه
آگاهانه یا ناآگاهانه بدنبال آن هستند. همه می خواهند به نور دست یابند. همه می خواهند چشمانی برای نگریستن و دیدی روشن داشته باشند. اما مردم همچنان به انجام کارهایی مشغول اند که در عمل دیدشان را تار، بصیرتشان را نابود و وجودشان را فلج می سازد.
مردم در دروغ زندگی می کنند. البته آن دروغها، زیبا، راحتی بخش و مطبوع هستند و موجب تسلی خاطر می شوند اما در هر حال دروغ، دروغ است و نمی تواند دردی از تو دوا کند. دروغ چون تریاک عمل می کند. می تواند به تو کمک کند بدبختی ات را فراموش کنی. می تواند بعنوان داروی آرام بخش مورد
استفاده قرار گیرد اما نمی تواند بیماری را ریشه کن کند. فقط بر نشانه های بیماری سر پوش می گذارد. و میلیون ها تن از مردم زندگی خود را با دروغهای تسلی بخش سپری می کنند. این دروغها را حقیقت می نامند...اما اساسی ترین کیفیت حقیقت این است که تو خودت باید آنرا کشف کنی. حقیقت از کسی به کس دیگر منتقل نمی شود. هیچ کس نمی تواند حقیقت را به تو بدهد. تو باید با تلاش خودت حقیقت را کشف کنی. هرچه که از دیگران دریافت داری، دست بالا می تواند یک دروغ زیبا، یک دروغ شیرین و دوست داشتنی باشد. تو می توانی دور و برت را با دروغهای بی پایه و شیرین پر کنی اما این بازی خطرناک است، زیرا تو فرصت، زمان و انرزی را که می توانست دنیای حقیقت را در اختیار تو قرار دهد از دست می دهی. سر سپردن به حقیقت یعنی این که " من به هیچ سنتی تعلق نخواهم داشت. فقط جست و جو خواهم کرد. فقط زمانی باور خواهم کرد که خودم بدانم نه قبل از آن. " تا زمانیکه چنین تصمیمی نگیری، حقیقت از دسترس تو دور خواهد ماند. اگر این تصمیم در قلب تو ریشه بدواند، حقیقت دیگر دور نیست. وقتی از حقیقت آگاه شوی، از زندگی جاودان، از آن چه آغازی دارد ولی بی انجام است آگاه خواهی شد. و این باید یگانه سر سپردگی و تسلیم باشد.
نيازي به بازگشتن به عقب نيست. بايد به جلو پيش رويد، نه عقب. بارها و بارها به اين فكر افتاده ايد كه چگونه به عقب بازگرديد. بايد به جلو پيش برويد. حتي اگر امكان به عقب بازگشتن وجود مي داشت، همان تجربه هاي قبلي دوباره تكرار مي شدند و اين تكرار به هيچ وجه شما را خشنود نمي ساخت. فقط تكرار بود و تكرار تجربه هاي قديمي ديگر برايتان جذابيتي ندارد. به خود خواهيد گفت: « اين را كه از قبل مي دانستم. چه چيز جديدي در آن وجود دارد؟ » كافي است چند بار تجربه هاي قبلي تكرارشود تا حسابي احساس يكنواختي كنيد. هر روز تجربه هاي جديد در انتظار شماست. هستي هميشه نو و تازه است؛ بطوريكه هرگز چيزي را دوبار تجربه نمي كنيد. به قدري تجربه هاي جديد وجود دارد كه هر روز با ديدگاهي جديد مواجه مي شويد. چه اهميتي
دارد كه نگران تجربه هاي قديمي باشيد! هيچ ضرورتي وجود ندارد.
استادى از شاگردانش پرسيد: چرا ما وقتى عصبانى هستيم داد ميزنيم؟
چرا مردم هنگامى که خشمگين هستند صدايشان را بلند ميکنند و سر هم داد ميکشند؟...
شاگردان فکرى کردند و يکى از آنها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسرديمان را از دست ميدهيم.
استاد پرسيد: اين که آرامشمان را از دست ميدهيم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد ميزنيم؟ آيا نميتوان با صداى ملايم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگين هستيم داد ميزنيم؟
شاگردان هر کدام جوابهايى دادند امّا پاسخهاى هيچکدام استاد را راضى نکرد...
سرانجام او چنين توضيح داد: هنگامى که دو نفر از دست يکديگر عصبانى هستند، قلبهايشان از يکديگر فاصله ميگيرد. آنها براى اين که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه ميزان عصبانيت و خشم بيشتر باشد، اين فاصله بيشتر است و آنها بايد صدايشان را بلندتر کنند.
سپس استاد پرسيد: هنگامى که دو نفر عاشق همديگر باشند چه اتفاقى ميافتد؟
آنها سر هم داد نميزنند بلکه خيلى به آرامى با هم صحبت ميکنند.
چرا؟ چون قلبهايشان خيلى به هم نزديک است. فاصله قلبهاشان بسيار کم است.
استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به يکديگر بيشتر شد، چه اتفاقى ميافتد؟
آنها حتى حرف معمولى هم با هم نميزنند و فقط در گوش هم نجوا ميکنند و عشقشان باز هم به يکديگر بيشتر ميشود.سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بينياز ميشوند و فقط به يکديگر نگاه ميکنند! اين هنگامى است که ديگر هيچ فاصلهاى بين قلبهاى آنها باقى نمانده باشد...
بیایید عشق را با یکدیگر احساس کنیم

زندگی را نخواهیم فهمید اگر دیگر آرزو کردن و رویا دیدن را از یاد ببریم و جرات زندگی بهتر داشتن را لب تاقچه به فراموشی بسپاریم فقط به این خاطر که در گذشته یک یا چند تا از آرزوهایمان اجابت نشدند.
زندگی را نخواهیم فهمید اگرعزیزی را برای همیشه ترک کنیم فقط به این خاطر که در یک لحظه خطایی از او سر زد و حرکت اشتباهی انجام داد.
زندگی را نخواهیم فهمید اگر دیگر درس و مشق را رها کنیم و به سراغ کتاب نرویم فقط چون در یک آزمون نمره خوبی به دست نیاوردیم و نتوانستیم یک سال قبول شویم.
زندگی را نخواهیم فهمید اگر دست از تلاش و کوشش برداریم فقط به این دلیل که یک بار در زندگی سماجت و پیگیری ما بینتیجه ماند.
زندگی را نخواهیم فهمید اگر همه دستهایی
را که برای دوستی به سمت ما دراز میشوند، پس بزنیم فقط به این دلیل که یک روز، یک
دوست غافل به ما خیانت کرد و از اعتماد ما سوءاستفاده کرد.
زندگی را هرگز نخواهیم فهمید اگر فقط چون یکبار در عشق شکست خوردیم دیگر جرات عاشق شدن را از دست بدهیم و از دلبستن بهراسیم.
زندگی را نخواهیم فهمید اگر همه شانسها و فرصتهای طلایی همین الان را نادیده بگیریم فقط به این خاطر که در یک یا چند تا از فرصتها موفق نبودهایم.
فراموش نکنیم که بسیاری اوقات در زندگی وقتی به در بستهای میرسیم و یکصد کلید در دستمان است، هرگز نباید انتظار داشته باشیم که کلید در بسته همان کلید اول باشد. شاید مجبور باشیم صبر کنیم و همه صد کلید را امتحان کنیم تا یکی از آنها در را باز کند. گاهی اوقات کلید صدم کلیدی است که در را باز میکند و شرط رسیدن به این کلید امتحان کردن نود و نه کلید دیگر است. یادمان باشد که زندگی را هرگز نخواهیم فهمید اگر کلید صدم را امتحان نکنیم فقط به این خاطر که نود و نه کلید قبلی جواب ندادند. از روی همین زمین خوردنها و دوباره بلندشدنهاست که معنای زندگی فهمیده میشود و ما با تواناییها و قدرتهای درون خود بیشتر آشنا میشویم.
زندگی را نخواهیم فهمید اگر از ترس زمین خوردن هرگز قدم در جاده نگذاریم.
دختری را که در تصویر می بینید ، کتی کرکپاتریک نام دارد؛ کتی 21 ساله به همراه نامزد 23 ساله خود نیک برای جشن عروسی شان آماده می شوند.
![]()
این عکس تنها چند دقیقه قبل از مراسم عروسی این دو جوان ، در روز 11 ژانویه 2005 گرفته شده است.
کتی مبتلا به سرطان است و بیماری وی در بدترین وضعیت خود قرار دارد؛ وی مجبور است هر روز ساعاتی زیر نظر پزشک و دستگاه های مخصوص قرار بگیرد. در این عکس ، نیک منتظر است تا کتی یکی دیگر از شیمی درمانی هایش به پایان برساند.
کتی علیرغم تمام درد و رنج ناشی از بیماری سرطان ، ضعف بدنی ، شوک های ناشی از
تزریق پی در پی مورفین ، قصد دارد مراسم عروسی خود را بدون هیچ عیب و نقصی برپا
کند . وی به خاطر بیماری اش همیشه در حال کاهش وزن است ، به همین خاطر مجبور شد
هر چه به روز عروسی اش نزدیک تر می شود ، لباس عروسی اش را کوچک تر و کوچک تر
کند.
وی مجبور بود در طول مراسم عروسی اش کپسول تنفسی اش را به دنبال خود داشته باشد
. در این تصویر پدر و مادر نیک را می بینید. آنها از اینکه می بینند پسرشان با
عشق دوران دبیرستان خود ازدواج می کند بسیار خوشحال هستند.
کتی در ویلچیر خود نشسته و به ترانه ای که نیک و دوستانش می خوانند گوش می دهد.
طی مراسم عروسی ، کتی مجبور می شد برای لحظاتی استراحت کند. او به خاطر ضعف و
درد نمی توانست به مدت طولانی بایستد.
کتی تنها پنج روز بعد از مراسم عروسی اش فوت کرد. دیدن زنی که علیرغم بیماری سرطان و آگاهی به عمر کوتاه مدت اش ، ازدواج می کند و تمام مدت لبخند بر لب دارد ما را به این فکر می برد که خوشبختی دست یافتنی است ، مهم نیست چقدر دوام می آورد.
باید از منفی بافی دست برداریم ؛ زندگی آنقدرها هم که فکر می کنیم پیچیده نیست.
زندگی کوتاه است
قوانین را زیر پا بگذار
بسرعت ببخش
با صداقت عاشق شو و با حرارت ببوس
همیشه بخند
هیچ وقت لبخند را از لب هایت دریغ نکن
مهم نیست زندگی چقدر عجیب است
زندگی همیشه آنطور که ما فکر می کنیم پیش نمی رود
اما تا زمانی که هستیم ، باید بخندیم و سپاسگذار باشیم
از خدا پرسیدم
خدایا چطور می توان بهتر زندگی کرد؟
خدا جواب داد:
گذشته ات را بدون هیچ تاسفی بپذیر
با اعتماد زمان حال ات را بگذران
و بدون ترس برای آینده آماده شو
ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز
شک هایت را باور نکن و هیچگاه به باورهایت شک نکن
زندگی شگفت انگیز است فقط اگر بدانید که چطور زندگی کنید
مهم این نیست که قشنگ باشی
قشنگ آن است که مهم باشی
حتی برای یک نفر
مهم نیست که شیر باشی یا آهو
مهم این است که با تمام توان شروع به دویدن کنی
کوچک باش و عاشق که عشق می داند
آئین بزرگ کردن ات را
بگذار عشق خاصیت تو باشد
نه رابطه خاموش تو با کسی
موفقیت پیش رفتن است
نه به نقطه ی پایان
رسیدن...
با تمام وجودم تو را در خود احساس می کنم.ای عزیزتر از جانم زبانم قاصر است و وجودم نیازمند تو,چگونه لایق شکرگذاری هستم.تو را احساس می کنم.می بویمت؛می بینمت؛می شنوم تو را. ای روح هستی که در من جریان داری دوستت دارم.چه بگویم.واژه ها توانایی بیان احساس مرا ندارند ؛ اما تو خود آگاهی می دانی.معبد و مقصودم تویی.اول و آخر تویی.آخر اگر انسان تو را داشته باشد چرا زانوی غم بغل کند.نمی دانم . کاش می شد به تو باور داشتیم.ای خدا خیلی دوستت دارم.مرا چون گلی در آغوش گرفته ای و نوازش می کنی.من چه کنم.چگونه تو را ببوسم.چگونه هدیه ای به تو بدهم.چگونه؟ نمی دانم کاش بتوانم ای لباس انسانیت را که امانت به من داده ای تا مقصد برسانم. ای خدا ای خدا ای خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
صدایم را می شنوی.ای مهربانم.چشمانم دیگر مجال نوشتن را نمی دهند.ای خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
ای
قوم به حج رفته
کجائید کجائید؟
معشوق همین جاست
بیائیـــد ...
بیائیـــد...
معشوق
توهمسایه
دیوار به
دیوار
در بادیه سرگشته شما در چه
هوائید؟...
گر صورت بی
صورت
معشوق
ببینید
هم حاجی و هم کعبه و هم خانه
شمائید...
صدبار ازین
خانه بدان
خانه
برفتید
یک بار ازین خانه بر این بام
برائید...
گر قصد شما
دیدن آن خانه
جانست
اول رخ آئینه به صیقل بزدایید...
کو دسته ای از گل اگر آن
باغ بدیدید؟...
کو گوهری از جان اگر از بحر
جدایید؟
با این همه آن رنج شما گنج
شما باد...
افسوس که بر گنج شما پرده شمایید...
گنجید نهان گشته در این توده پر خاک...
چون قرص
قمرزا بر سیه باز برآیید...
(مولانا)
ترجمعه این شعرها تقدیم میشود به سراینده آنها
مادربزرگ وقتی خم شد روی قبر
نوه اش
بال روسری اش
آفتاب را چند لحظه پنهان کرد
وقتی برخاست
گورستان بوی شیر میداد
و آفتاب پشت کوهها
پنهان شده بود
بر روی سیمهای سرمازده غمگین مینشینند
و نگاه میکنند
به انسانهای سرمازده غمگین
که در خیابانهای سرمازده غمگین
به دنبال چیز سرمازده غمگین میگردند
اتاق کوچک ما
دو سه انگشت
وسیعتر شده بود
تنگی جهان را اندیشه کنیم
صندلی
میز
فنجان قهوه شب گذشته
کلمهها
کاغذ
نوشتن
تو
او
من
لرزش انگشتهایم بر روی همین صفحه
من فکر میکنم: باید چیزی بنویسم
مینویسم: من باید چیزی بنویسم.
من به تو فکر میکنم.
مینویسم: من به تو فکر میکنم.
تو نیستی.
مینویسم: تو نیستی.
نمیتوانم بنویسم.
مینویسم: نمیتوانم بنویسم.
آسمان از ستاره خالی شد.
چیزی نمانده است تو از خواب بیدار شوی
چیزی نمانده است
پرده پنجره رنگ به رنگ شود
چیزی نمانده است
کوچه پرشود از صدا و دست و سایه
چیزی نمانده است
سرم را روی دستم بگذارم...
چیزی نمانده است از تو تنها شوم
و قلب
پوکه فشنگی شود
شلیک شده.
زندگي يك معجزه است. هيچ توضيحي براي زندگي و اين كه چرا بايد باشد وجود ندارد. راز زندگي هميشه نا گشوده خواهد ماند. اين راز گشودني نيست، زيرا موضوع بيشتر دانستن مطرح نيست. چه نيازي به گل سرخ، گل نيلوفر و هزاران گل ديگر است؟ اگر ما وجود نداشتيم، زمين همچنان به دور خورشيد مي چرخيد، بدون اينكه جاي خالي ما را احساس كند، درختان سبز مي شدند و همه چيز همان گونه كه هست مي بود. اما زندگي به وقوع پيوسته است ـ نه تنها زندگي، بلكه آگاهي و عشق نيز. معجزه اي پس از معجزه ديگر به وقوع پيوسته است!
اگر به آنچه دوست مي داريد، گوش فرا دهيد، مطابق ذهن كهنه خود عمل مي كنيد. اگر خلاف ذهن كهنه خود عمل كنيد، رشد خواهيد كرد. رشد كردن به سادگي آنچه مردم تصور مي كنند، نيست. رشد كردن با درد همراه است... و بيشترين درد را هنگامي متحمل مي شويد كه بايد خلاف علايقتان عمل كنيد. آنكه در شما مي گويد: « من اين را دوست دارم و آنرا دوست ندارم »، كيست؟ اين ذهن كهنه شماست، نه خود شما. ذهن به شما مي گويد، در عادات قديمي ات باقي بمان؛ زيرا من آنرا دوست دارم. گاهي لازم است خلاف آنچه دوست داريد، عمل كنيد. هرگاه شيوه هاي قديمي خود را تغيير مي دهيد، دچار ناراحتي مي شويد. درست مثل آموختن شيوه اي جديد براي انجام كاري؛ شيوه قديمي را خوب مي دانيد و با آن راحتيد. آموختن شيوه جديد، معادل رفتار براساس نوعي بودن جديد است. آنچه قديمي است، بايد بميرد و از ميان برود تا جديد و تازه جايگزين شود. اگر به قديم بچسبيد، فضايي براي آمدن جديد وجود نخواهد داشت.
نشان کشتزار تشنه ای کو
که بارانم که بارانم سراپا
پرستوی فراری از بهارم
یک امشب میهمان این دیارم
چو ماه از پشت خرمن ها بر اید
به دیدارم بیا چشم انتظارم
کنار چشمه ای بودیم در خواب
تو با جامی ربودی ماه از آب
چو نوشیدیم از آن جام گوارا
تو نیلوفر شدی من اشک مهتاب
به من گفتی که دل دریا کن ای دوست
همه دریا از آن ما کن ای دوست
دلم دریا شد و دادم به دستت
مکش دریا به خون پروا کن ای دوست
به شب فانوس بام تار من بود
گل آبی به گندمزار من بود
اگر با دیگران تابیده امروز
همه دانند روزی یار من بود
نسیم خسته خاطر شکوه آمیز
گلی را می شکوفاند دل آویز
گل سردی گل دوری گل غم
گل صد برگ و ناپیدای پاییز
سحرگاهی ربودندش به نیرنگ
کمند اندازها از دره تنگ
گوزن کوه ها دردره بی جفت
گدازان سینه می ساید به هر سنگ
سمندم ای سمند آتشین بال
طلایی نعل من ابریشمین یال
چنان رفتی بر این دشت غم آلود
که جز گردت نمی بینم به دنبال
تن بیشه پر از مهتابه امشب
پلنگ کوه ها در خوابه امشب
مطمئنم كه روزي اين اتفاق رخ خواهد داد. درست در افق، هر لحظه اي طلوع خورشيد ممكن است. پريدن را ادامه دهيد، به خواب نرويد. از ثروتمندي پرسيدند: « چگونه ثروتمند شدي؟ » او پاسخ داد: « هميشه بدنبال موقعيتهايي مناسب بودم و به محض اينكه موقعيتها فرا مي رسيدند، بي درنگ روي آنها مي پريدم ». مرد گفت: « من هميشه بدنبال اين موقعيتها هستم، ولي فقط هنگامي از آنها آگاه مي شوم كه از دستشان داده ام. اين موقعيتها به قدري كمياب هستند كه وقتي براي پريدن آماده مي شوم، ناگهان مي بينم كه ديگر وجود ندارند ». وي در حاليكه مي خنديد، گفت: « پريدنت را ادامه بده. در غير اينصورت آنها را به همين سادگي از دست خواهي داد. من درتمام طول عمرم در حال پريدن بوده ام. حالا موقعيتي وجود داشته يا نه، من در حال پريدن بوده ام. موقعيتها در يك آن مي آيند و مي روند و اگر بخواهي درباره به پريدن فكر كني و آماده شوي، به سادگي آنها را از دست مي دهي. » پريدن را ادامه بده! مدي تيشن نيز همين را مي گويند. بالاخره روزي همزماني رخ مي دهد و درست در لحظه مناسب، مي پري و آنچه بايد، اتفاق مي افتد. كل قضيه يك اتفاق است. اگر نپري، خيلي ساده آنرا از دست مي دهي. مشكل است و گاهي حوصله ات سر مي رود؛ زيرا دوباره و دوباره يك كار را تكرار مي كني، ولي به هر صورت پريدن را ادامه بده.



